تبليغاتX
با من هر چه کرد آن آشنا کرد
بی تو هرگزsh

ای که من به خاطر خودت همه‌ش رفتم درخت شدم تو کوچه وایسادم تا اون وخ یه عالم زردی بگیره به تنم، حالا امماکن من خیلی تازه بیش‌ترش سرما گرفته به تنم یه عالمه، بعدش اون وخ هم خودم تب دارم، هم که لرزیدن می‌لرزونه منو همین جوری، که تو نیستی که ببینی تو با چشمای خودت که چه جوری هستش یعنی مثلا، بعدش اون وخ عطسه من خیلی زیادترم همه‌ش اون می‌زنه از تو دماغم بیرون، چشمام‌ام اون تازه هی خودش همین جوری اشکالو شده، گریه خودش واسه‌ی خودش بیرون می‌آدش همیشه، بعدش اون وخ من نمی‌تونم هیچی که بتونم به اون بگم که اون نباید که بیادش بیرون، بعدش اون وخ من حالا زیر لحاف خوابیده هستم مثلا.

ای که من این همه باز بیش‌ترم درد و بلا ریخته به جونم که منو اون می‌گیره داغ می‌کنه، می‌لرزونه به خاطر خودت که اسکت‌ خودم بودی یه روز خیلی زیاد، امماکن من الکی گفته بودم خودم که من دیگه تو رو دوست نمی‌تونم که بتونم که بازم داشته باشم، بعدش اون وخ تازه هر چی من حالا تب بکنم، واسه این هستش که خودت که اسکت منی، رفتی زمن خیلی بازم دور شده هستی مثلا، بعدش اون وخ من دلم سردش اصلاً نیستش اون جوری سردی می‌ره زیاد توی دل یکی یه وخت، امماکن چون که تو نیستی پهلوی دل خودم،.اون زیادی ناراحت شده هی هر روزش، صبح و شبش، نصفه شبش، بعدش اون وخ نمی‌دونه دل من چه کار پس اون بکنه، عوضش دلش می‌خوادش که بخوادش که همه‌ش لرزه کنه، تا که خودت بیایی پیش دل من، به اون بگی اسکت من اسکت من، بعدش اون وخ دل من شادی کنه.

ای که من حالم خرابه امماکن زندگی گفته که زمن دوری کنی، دیگه هم خستگی دارم هم که لرزه هم دارم، بعدش اون وخ من دیگه دلم می‌خوادش که بخوادش که بخوابه همیشه.

دیگه بای بای می‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:58  توسط میثم | 
آخرین دیدار

وقتی که می رفتم

در چشمه سار مردمک هایم

عشقی نمی جوشید

اما چرا، در دشت چشمانت

سیلاب تند اشک جاری بود؟

وقتی که من

آوای رفتن می سرودم

با تمام شوق

آیا امید بازگشتم در خیالت بود

یا آخرین دیدارمان را

گریه می کردی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:55  توسط میثم | 
آخرین دیدار

وقتی که می رفتم

در چشمه سار مردمک هایم

عشقی نمی جوشید

اما چرا، در دشت چشمانت

سیلاب تند اشک جاری بود؟

وقتی که من

آوای رفتن می سرودم

با تمام شوق

آیا امید بازگشتم در خیالت بود

یا آخرین دیدارمان را

گریه می کردی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:55  توسط میثم | 
دو خط موازی

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد .

 آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و

 مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت :

ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و

 خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم

 خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم

 مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي

در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !‌ در همين لحظه معلم فرياد زد :

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند     و بچه ها تكرار كردند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:36  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
خیلی حرفا با تو دارم
نویسندگان
میثم
خودم
پیوندها
به نام آنکه ما را به بهانه زندگی آفرید
گر چه خاکم زیر پا اما غرورم آسمون............
صدای حسن زیرک
موسیقی کردی...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM