![]() |
![]() |
|
| بی تو هرگزsh |
|
ای که من به خاطر خودت همهش رفتم درخت شدم تو کوچه وایسادم تا اون وخ یه عالم زردی بگیره به تنم، حالا امماکن من خیلی تازه بیشترش سرما گرفته به تنم یه عالمه، بعدش اون وخ هم خودم تب دارم، هم که لرزیدن میلرزونه منو همین جوری، که تو نیستی که ببینی تو با چشمای خودت که چه جوری هستش یعنی مثلا، بعدش اون وخ عطسه من خیلی زیادترم همهش اون میزنه از تو دماغم بیرون، چشمامام اون تازه هی خودش همین جوری اشکالو شده، گریه خودش واسهی خودش بیرون میآدش همیشه، بعدش اون وخ من نمیتونم هیچی که بتونم به اون بگم که اون نباید که بیادش بیرون، بعدش اون وخ من حالا زیر لحاف خوابیده هستم مثلا. ای که من این همه باز بیشترم درد و بلا ریخته به جونم که منو اون میگیره داغ میکنه، میلرزونه به خاطر خودت که اسکت خودم بودی یه روز خیلی زیاد، امماکن من الکی گفته بودم خودم که من دیگه تو رو دوست نمیتونم که بتونم که بازم داشته باشم، بعدش اون وخ تازه هر چی من حالا تب بکنم، واسه این هستش که خودت که اسکت منی، رفتی زمن خیلی بازم دور شده هستی مثلا، بعدش اون وخ من دلم سردش اصلاً نیستش اون جوری سردی میره زیاد توی دل یکی یه وخت، امماکن چون که تو نیستی پهلوی دل خودم،.اون زیادی ناراحت شده هی هر روزش، صبح و شبش، نصفه شبش، بعدش اون وخ نمیدونه دل من چه کار پس اون بکنه، عوضش دلش میخوادش که بخوادش که همهش لرزه کنه، تا که خودت بیایی پیش دل من، به اون بگی اسکت من اسکت من، بعدش اون وخ دل من شادی کنه. ای که من حالم خرابه امماکن زندگی گفته که زمن دوری کنی، دیگه هم خستگی دارم هم که لرزه هم دارم، بعدش اون وخ من دیگه دلم میخوادش که بخوادش که بخوابه همیشه. دیگه بای بای میکنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:58 توسط میثم |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:55 توسط میثم |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:55 توسط میثم |
|
||||
|
دو خط موازی
دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... ! در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:36 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
خیلی حرفا با تو دارم |
| نویسندگان |
|
میثم خودم |
| پیوندها |
|
به نام آنکه ما را به بهانه زندگی آفرید گر چه خاکم زیر پا اما غرورم آسمون............ صدای حسن زیرک موسیقی کردی... |
|
RSS
|