![]() |
![]() |
|
| بی تو هرگزsh |
|
حضرت زهرا(س) : زن وقتي به حد بلوغ رسيد ، نبايد جايي از بدن و اندامش ديده شود ، مگر صورت و دست ها (سنن ابي داود ج2ص383)
پيامبر اكرم (ص) : خداوند مرداني كه شبيه زنان مي شوند و زناني كه خود را شبيه مردان قرار مي دهند ، نفرين كرده است (بحارالانوارج103ص242) پيامبر اكرم (ص) نهي فرمودند از اين كه زني براي غير همسرش ، خود را بيارايد ، پس اگر مرتكب چنين عملي شود برخدا سزاوار است كه او را در آتش بسوزاند (وسائل الشيعه ج7ص117) پيامبر اكرم (ص) : هر زني كه خود را خوشبو سازد (به طوريكه نامحرم ان را استشمام كند) و سپس از خانه خارج شود ، تا هنگام بازگشت به خانه مورد لعنت قرار مي گيرد (وسائل الشيعه ج7ص154) حضرت علي(ع) فرمودند : به همراه فاطمه (س) به خدمت رسول خدا شرفياب شديم در حالي كه او به شدت گريه مي كرد ، گفتم : پدر و مادرم به فدايت چه چيز اين چنين شما را گريان ساخته ؟! فرمودند شبي كه مرا به معراج بردند زناني از امتم را در عذابي شديد و در وضع بدي ديدم كه از شدت عذابشان گريستم ، سپس احوال انها را برايم شرح دادند فاطمه(س) فرمويد : اي محبوب و روشني چشم من ! ما را از عمل انها با خبر ساز . پس حضرت فرمودند : « زني كه با مويش آويخته شده بود ، در دنيا مويش را از نا محرمان نمي پوشاند ، زني كه با زبانش آويخته شده بود همسرش را آزار مي داد ، و آنكه گوشت بدن خود را مي خورد ، بدنش را براي ديگران تزيين مي كرد و آن كه با قيچي گوشتش چيده مي شد ، كسي بود كه خويشتن را بر مردان نامحرم عرضه مي داشت (وسائل الشيعه ج7ص156) پيامبر اكرم (ص) : براي زن سزاوار نيست كه هنگام بيرون رفتن از خانه اش ، لباسش را جمع و فشرده كند و به بدنش بچسباند . (فروع كافي ج5ص519) پيامبر اكرم(ص) : براي زن شايسته نيست كه در وسط مسير راه برود ، بلكه شايسته است كه ر كنار مسير حركت كند . (پوشش زن در اسلام ص 19) پيامبر اكرم(ص) در گفتاري زنان اهل دوزخ را كه حتي بوي بهشت به مشام ايشان نمي رسد چنين معرفي مي كنند : زناني كه بد حجاب اند و با زرق و برق خود را به مردم نشان مي دهند و هوس هاي آنها را به سوي خود جذب مي كنند و موهاي سرشان همچون كوهان هاي شتر است ... (مستدرك سفينه البحار ج 10ص52) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:39 توسط میثم |
|
|
يه روزي عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشك بازي ميكردن تا نوبت به ديوونگي رسيد همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود فضولي متوجه شد كه عشق پشت يك بوته ي گل سرخ قايم شده و ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يك خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش كور شده است و ديوونگي كه خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند و از اون به بعد وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون كوره بديهيه معشوقش رو نميبينه و ديوونگي هم هميشه در كنارشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:28 توسط میثم |
|
|
بي تو، من رنگ هاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم بي تو، رنگ هاي اين سرزمين مرا مي آزارند بي تو، آهوان اين صحرا گرگان هار من اند بي تو، كوه ها ديوان سياه و زشت خفته اند بي تو، زمين قبرستان پليد و غبار آلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد بي تو، ابر كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند و سرش در چنگ خليفه اي است كه در پس اين كوه ها شب و روز در كمين من است بي تو، دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد بي تو، پرندگان اين سرزمين سايه هاي وحشت اند و ابابيل بلايند بي تو، سپيده دم هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه اي است بي تو، نسيم هر لحظه رنج هاي خفته را در سرم بيدار مي كند بي تو، من با بهار مي ميرم بي تو، من در عطر ياس ها مي گريم بي تو، من در شيره ي هر نبات رنج «هنوز بودن» را و جراحت روزهايي را كه زنده خواهم ماند لمس مي كنم بي تو، من بار هر برگ پاييزي مي افتم بي تو، من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم بي تو، من زندگي را، شوق را، بودن را، عشق را، زيبايي را مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم بي تو، من مرگ را، پژمردگي را، نيستي را، زشتي را، نفرين خشمگين خداوندي را بي تو، من در خلوت اين صحرا، در غربت اين سرزمين، در سكوت اين آسمان، در تنهايي اين بي كسي، نگهبان سكوتم، حاجب درگه ي نوميدي، راهب معبد خاموشي، سالك راه فراموشي ها، باغ پژمرده ي پامال زمستانم. درختان، هر كدام قامت دشنامي ، پرندگان هر كدام سايه ي نفريني، گل ها هر كدام خاطره ي رنجي، شبح هر صخره، ابليسي، ديوي، غولي، گنگ و پر كينه فرو خفته، كمين كرده مرا بر سر راه ! باران زمزمه ي گريه در دل من، بوي پونه، پيك و پيغامي نه براي دل من، بوي خاك، تكرار دعوتي براي خفته ي من، شاخه ها غبار گرفته، باد خزاني خورده، پوك، همه تلخ ترين يادهاي من، تلخ ترين يادگارهاي من اند « شهيد دكتر علي شريعتي » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:24 توسط میثم |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:16 توسط میثم |
|
|
یادمان باشد اگر شاخه گلی راچیدیم،وقت پرپرشدنش سوزونوایی نکنیم پرپروانه. شکستن هنر انسان نیست ،اگر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم،یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم. من از نهایت شب حرف میزنم ،من از نهایت تاریکی،واز نهایت شب، اگر به خانه من آمدی پس ای مهربان برای من چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
اگر یک روز بغض گلوت روفشرد خبرم کن،بهت قول نمیدم که بخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم،/اگر یک روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمیدم که ازت بخوام وایستی اما میتونم باهات بدوم/اگر یه روز نخواستی به حرفهای کسی گوش کنی خبرم کن قول میدم ساکت باشم/ اما......اگر یه روز سراغم رو گرفتی وخبری ازم نشد ،سریع به دیدنم بیا احتمالا بهت نیاز دارم() فقط ای کاش خودش رو برای کارهای کوچک وبی ارزشی که قبلا براش انجام دادم مدیون نمیدونست،اون نمیدونه که اگر فکر میکنه مدیون منه (اگه اینطور فکر میکنه) شاید برای سکوت منه کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو، برای عشق قبول کن ولی غرورت رو از دست نده،برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو ،برای عشق مثل شمع بسوز ،ولی نگذار پروانه گریه تو ببینه،برای عشق پیمانت ببند ولی پیمان نشکن،برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی ر و نگیر،برای عشق وصال کن ولی فرار نکن ،برای عش ق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن،برای عشق بمیر . ولی کسی رو نکش |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 12:50 توسط میثم |
|
|
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند. نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:28 توسط میثم |
|
|
چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی چقدر سخته از تنهای اشک بریزی چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری چقدر چقدر آخه چقدر......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:56 توسط میثم |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم ان عاشق ديوانه كه بودم يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم ساعتي باز در ان خلوت دل خواسته گشتيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت اسمان صاف و شب ارام اسمان رام و زمين رام بخت بيدار و شب ارام بخت ارام و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در اب شاخه ها دست بر اورده به مهتاب گل و مهتاب و گل و سنگ همه دل داده به اواي شباهنگ يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن لحظه اي خيره بر اين اب نظر كن اب ائينه عمر گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاه دگران است باش فردا كه دلت با دگران است اشك در چشم تو لغزيد ماه بر عشق تو خنديد با تو گفتم حذر از عشق ندارم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نپريدم نگسستم باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندارم نتوانم يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم نگرفتي دگر از ان عاشق ازرده خبر هم نكني ديگر از ان كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:21 توسط میثم |
|
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد.نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ولي بسيار مشتاقم . که از خاک گلويم سوتکي سازد . گلويم سوتکي باشد . بدست کودکي گستاخ و بازيگويش و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد . بدين سان بشکند در من |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:13 توسط میثم |
|
|
اگه یه روز از من بپرسی خوشگلی یا نه میگم نه ! اگه بگی دوستم داری یا نه میگم نه ! اگه بگی بعد مرگم گریه میکنی یا نه میگم نه ! میدونی چرا ؟ ؟ ؟ چون قشنگ نیستی زیباترینی . دوستم ندارم عاشقتم . بعد مرگتم گریه نمی کنم چون خودم بعد مرگت می میرم. زندگی ز >> زجر کشیدن هنگام دوری از معشوق ن >> نرسیدن به تنها وصال دوستی در لحظات تنهایی د >> درد هجر و دوری از درمان هجر گ >> گم شدن در پرده ی اسرار عشق ی >> یا که رفتن در شب تاراج عشق . الهی ! قلب پر غرورت در غم عشق بمیره من شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن من از کنارت میروم اما فراموشم نکن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:28 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
خیلی حرفا با تو دارم |
| نویسندگان |
|
میثم خودم |
| پیوندها |
|
به نام آنکه ما را به بهانه زندگی آفرید گر چه خاکم زیر پا اما غرورم آسمون............ صدای حسن زیرک موسیقی کردی... |
|
RSS
|